سيد محمد باقر برقعى
286
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ز همذوقان و همدردان گلزار و چمن دورم * گرفتار قفس هستم ، فراق از آشيان دارم در اين درياى توفانزاى ناپيدا كران عمر * ز ساحل دور ، حالِ زورقِ بىبادبان دارم مرا گر خود رها كردند نزديكان و دل سوزان * به خود نزديكتر از خود ، خدايى مهربان دارم شدم بيگانه از خويشان ، ز بس جور و جفا ديدم * چه منّتها به جان از دوستداران ، دوستان دارم نه پيغامى ز دلدارى ، نه امّيدى به ديدارى * خيالى گشته دمسازم ، غمى بيش از توان دارم الا اى ديده يارى كن ! فروريز اشك سيلآسا * كه اندر سينهء تنگم ، دو صد آتش فشان دارم درخشانتر ز خورشيد فلك چون گوهرى دارم * چرا « ذرّه » شكايتها ز جور آسمان دارم فريب دوست به چشمم بنگر و درياى اشك و خون تماشا كن * ميان اشك حسرت ، سايهء اندوه پيدا كن به گرد گل چه مىگردى تو اى پروانهء عاشق ؟ * نخواهد عشق خاموشت ، چو بلبل شور و غوغا كن هميشه در ستيز و جنگ بودى با من مسكين * الا اى چرخ بدخو ، لحظهاى اينك مدارا كن طبيبا ! آتش غم سوخت مغز استخوانم را * به بالينم بيا و درد جانسوزم مداوا كن